اشعار دیر راهب نصرانی

در دیر راهب چه گذشت:

بعد شهر بعلبک آل زیاد
راهشان در دیر راهب اوفتاد

کهنه دیری در درونش راهبی
شعله های طور دل را طالبی

دیر نه، نه، یک جهان دریای نور
او چو موسی بر فراز کوه طور

ترک دنیا گفته ای در کنج دیر
همچو عیسی آسمان را کرده سیر

لحظه لحظه سال ها در انتظار
تا شود دیرش زیارتگاه یار

بی خبر خود رازها در پرده داشت
در تمام عمر یک گم کرده داشت

پیر دیری در نوا چون بلبلی
چشم جانش در ره خونین گلی

با گل نادیده اش می کرد حال
تا شبی بگرفت دامان وصال

دید در پایین دیر خود شبی
هر طرف تابیده ماه و کوکبی

گفت الله کس ندیده این چنین
هیجده خورشید، یک شب بر زمین

این زنان مو پریشان کیستند
گوئیا از جنس انسان نیستند

لاله ی حمرا کجا و آبله
بازوی حورا کجا و سلسله

چیستند این عقده های گوهری
یاس های کوچک نیلوفری

آمده از طور، موسای دگر
در غل و زنجیر، عیسای دگر

سر به نوک نیزه می گوید سخن
یا سر یحیی است پیش روی من

گشته نیلی ماه روی کودکی
بسته دست نونهال کوچکی

طفل دیگر بسته با معبود عهد
یا سر عیسی جدا گشته به مهد

راهب سر را می بیند:

کرد نصرانی نزول از بام دیر
گرد سرها روح او سرگرم سیر

دیده بر شمع ولایت دوخته
چون پر پروانه جانش سوخته

راهب پیر و سر خونین شاه
رازها گفتند با هم با نگاه

شد فراق عاشق و معشوق طی
این به پای نیزه او بالای نی

ناگهان زد بانگ بر فوج سپاه
کای جنایت پیشگان رو سیاه

کیست این سر؟کاین چنین خواند فصیح
وای من داوود باشد یا مسیح

یا شده ایجاد صفین دگر
گشته قرآن بر سر نی جلوه گر

پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟
این سر خونین، سر یک خارجیست

کرده سر پیچی ز فرمان امیر
خود شهید و عترتش گشته اسیر

بود هفتاد و دو داغش بر جگر
تشنه لب از او جدا کردیم سر

لرزه بر هفت آسمان انداختیم
اسب ها را بر تن او تاختیم

شعله ها از هر طرف افروختیم
خیمه هایش را سرارسر سوختیم

هر یتیمش از درون خیمه گاه
برد زیر بوته خاری بی پناه

ریخت نصرانی به دامن خون دل
گشت سرتا پا وجودش مشتعل

بر کشید از سینه چون دریا خروش
گفت ای دون فطرتان دین فروش

ثروت من هست چندین بدره زر
در جوانی ارث بردم از پدر

در بهای این همه سیم و زرم
امشب این سر را امانت می برم

می کنم تا صبح با او گفتگو
کز دهانش بشنوم سری مگو

شمر را چون دیده بر زر اوفتاد
عشق سیمش باز در سر اوفتاد


راهب سر را به دیر می برد:

داد، سر را و ز راهب زر گرفت
راهب آن سر را چون جان در بر گرفت

برد سوی دیر سر را با شتاب
کرد ناگه هاتفی او را خطاب

راهب از اسرار، آگه نیستی
هیچ دانی میزبان کیستی؟

میهمانت میزبان عالم است
هر چه گیری احترامش را کم است

این که لب هایش به هم خشکیده است
بحر رحمت از دمش جوشیده است

اینکه زخمش را شمردن مشکل است
زخم هفتاد و دو داغش بر دل است

گوش شو کآوای جانان بشنوی
از دهانش صوت قرآن بشنوی

گرد ره با اشک، از این سر بشنوی
با گلاب و مشک، خاکستر بشوی

برد راهب عاقبت سر را به دیر
تا خدا در دیر خود می کرد سیر

شد چراغ دیر آن سر تا سحر
دیگر این جا دیر راهب بود و سر

خشت خشت دیر را بود این سلام
کای چراغ دیر و مطبخ السلام

غلامرضا سازگار



موضوعات مرتبط: دیر راهب نصرانی

برچسب‌ها: اشعار دیر راهب نصرانی
[ 19 / 8 / 1393 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 62 صفحه بعد